تبليغاتX
alone girl






alone girl

 

ميدوني كه با حرفات زدي دلمو شكوندي

 

نامردي كردي و باز پاي عشقت نموندي

 

گفتي برو شناختمت بروديگه نمي خوامت

 

چرا دوستم نداشتي و رفتي تنهام گذاشتي؟

 

چرا هر چي عشق بود همشو ول كردي رفتي؟

 

همه ي احساستو گرفتي اما نگفتي

 

مي خوام از چشمام بخوني  مي خوام اينو تو بدوني

 

همه زندگيم مال تو بود من دوستت داشتم با همه وجود

 

مي دونم يه روز پشيمون مي شيي و تو بر مي گردي

ديگه چشم ديدنتو ندارم تو به من بد كردي

 

ديگه ازت بيزارم  ديگه اسمتو نمي يارم

 

اره شدي برام مثل يه درد ديگه هيچ وقت پيشم بر نگرد

 

ديگه نمي خوام چشمام به چشماي تو بيفته

 

چرا بايد پاي عشق بميري  اخه اينو كي گفته

 

حواستو جمع كن غريبه اخه عشقا فريبه

 

هر چي عشق كثيف بي خيلش

 

هر چي بي وفاست بذا تو حالش

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





 

 

                            

 

 

                       

 

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 13:41 توسط شيما| |

 

 

من در هر ستاره ،درجلوه ي هر مهتاب

 

در عمق تيره ي هرشب

 

در هر طلوع، در هرغروب

 

چشم به راه آمدن توا م

 

بيا ،هرشب بيا !

 

از ستاره ها نشان مرا بپرس،

 

از مهتاب سراغ مرا بگير،

 

ازسكوت كهكشان ها

 

زمزمه ي مهرجوي مرا با خود بشنو !

 

بيا ، هر شب بيا !

 

در خلوت هر مهتاب ، تنهايم

 

درسايه ي هرشب، چشم به راهت گشوده ام

 

درپس هرستاره پنهان

 

در پس پرده ي هر ابر، در كمينم

 

برسر راه  كهكشان ،ايستاده ام

 

برساحل هر افق، منتظرم

 

بيا خورشيد كه رفت ، بيا

 

شب را تنها ممان.

 

تاريكي رابي من ممان .

 

من آن جا برتو بيمناكم كه باشب تنها نماني،

 

پرنده ي معصوم و كوچك من!

 

آفتاب كه رفت پروازكن،

 

از روي خاك برخيز ،

 

اين خرابه ي غم زده را ترك كن!

 

(( دفتر هاي سبز دكتر علي شريعتي ))

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 9:35 توسط شيما| |

 

نبايد عشق و شهوت را با هم اشتبا ه گرفت شهوت، بخشي از واكنش هاي

 

شيمياي بدن توست در شهوت هيچ معنويتي وجو ندارد آنها بر شهوت

 

نام عشق گذاشته اند، آنها نه ديگران را بلكه خود را هم فريب مي دهند..

 

عشق عادت هم نيست ، معنويتي بي مزر است تونمي تواني عشق خود

 

را پنهان كني.

 

عشق اثيريست ، نشست مي كند ، و به مشام مي رسد

 

هنگامي كه عشق در تو زبانه كند اطرافت گرم وروشن مي شود

 

مهم نيست كه معشوق تو مي آيد و مي رود

 

مهم آن است كه تو همواره  دلي پر مهر داشته باشي

 

مهم آن است كه آتش عشق تو علي رغم نامهرباني هاي معشوقت

 

همچنان گرم و روشن باشيد

 

زندگي جاريست ... و مدام تغيير مي كند

 

آنها هم همراه زندگي تغيير مي كنند

 

جبران خليل جبران مي گويد :

 

عشق رودخانه ايست كه بين دوساحل جريان دارد

 

اگرعشق ازيك طرف ساحل ناپديد شود

 

ازطرف ديگر نيز ناپديد مي شود

 

هيچ رودخانه اي نمي تواند بين يك ساحل

 

جريان پيدا كند

عشق انرژي عظيمي ست كه بين دو نفر رد وبدل مي شود ، اگر يكي از

 

طرفين عشقش را از دست بدهد ديگري هر چند كه خواهان و مشاق

 

باشد عشقش چيزي نيست ، مگر شهوت ونياز

 

عاشق و معشوق هردو بايد به عشق وفادار بمانند

 

اگر عشق براي ابد دوام آرد، آورده است

 

و گرنه، هنگامي كه مي رود اورا با نفرت بدرقه نكنيد او با

 

رفتنش جرمي مرتكب نشده احساس تملك ، عشق را مي ميراند

 

كسي كه مي خواهد به جاي فضيلت رذيلت را كيفردهد و تبر

 

را بر جان درخت بدي بكوبد خوب است نظري به ريشه هاي

 

آن هم بيندازد چه خوب چه بد باورانه با ناورانه ريشه هاي

 

آن در دل خاك به هم پيوند زده خفته اند

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 10:25 توسط شيما| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت