تبليغاتX
alone girl






alone girl


Why u lookin at me like u want me
If she wasnt near me, upon me
Damn girl why u acting lonely
Didn't you know that she'd be watching closely.
Shoulda listened when my hommie told me
Heard you're tryin normally console me
There's alot of things you wanna show me,
When she's not around me, baby call me..

[Verse 1]
You shoulda never left me alone.
Without a woman that you left,
You shoulda seen her get ontop of me.
Everyday day she callin my fone,
To talk to you and;
I knew that her real intention
Was to talk to me.

[Verse 2]
And i dunt wanna lose control
Coz i know that yall was close
and Now she wanna give her heart to me
Now you wanna make it my fault
You shoulda known that from the start
That she would wanna get involved with me..

[Chorus]

[Hook:]
Oh no.. Don't go.. Don't know..
All we got here..
Oh no.. Go slow.. Don't go..
Why u wanna leave?

[Verse 3]
Now baby girl won't you hold on
And let me know just what she told you
Coz I knew she had alot to say.
And even though I know that its wrong
You gotta know you're my lady
And I aint gonna let you walk away
And now you wanna leave me alone
Im trying to make you understand
But you don't really wanna talk to me..
And now you backin up and you gone,
And you forgot bout the dream we had
You wanna take it all the way..

[Chorus]

[Hook]

[Verse 4]
When she lead the other one to the door,
And now Im feeling that she really shoulda been here,
From the start with me.
And aint no point of takin it slow
Now we know that Im the one you want
And you're the one I want for me.

We move around, the bed to the floor,
We moan around, you moan,
I know, I love the way you brought it on to me
Won't have it any other way,
Dont ever take your love,
No way, I need your now for me.

[Repeat Chorus to fade

 

massari

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 8:59 توسط شيما| |

 

تو اين بي راه ها 

 

اين ابوه شيشه اي

 

جاده دلتنگي مي ياره به هواي من نرو

 

من كجاي اين سفر بايد تور پيدا كنم

 

من ، كجاي اين سفر بايد تورو پيدا كنم

 

تو كه جاده ها نمي تونن بگيرن ردتو

 

بي تو بودن كار من نيست

 

تا دلت نرفته برگرد

 

ما ، كه راهمون يكي بود 

 

چرا جاده  مارو گم كرد

 

بغض تو با گريه ي من با شكستن وا نميشه

 

تا تو دستامو نگيري گم شدم پيدا نميشم

 

جاده ها رو با خيالم رك بزن پاي پياده

 

فكر تنهابودن ما واسه هردومون زياده

 

خودمو  پشت سرتو توي اين جاده كشيدم

 

قدتو نمي گرفتم به خودم نمي رسيدم

 

تو كنار من يه كوهي

 

من كنار تو يه دريا

 

ما رو با هم ارزو وكن با تو من

 

تمام دنيا .....

 

تقديم به عشقم

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 5:59 توسط شيما| |

 

تا حالا فكر كردي عشق يعني چي؟

 

عشق يعني اينكه يكي بهت بگه از رنگ لباست خوشش مياد و تو هم هميشه همون رنگو بپوشي!

 

تا حالا دلتنگ كسي شدي؟

 

اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟ اونم از بد ترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينكه بدوني

 

كسي رو كه دوسش داري هيچ وقت  مال تو نميشه .اينكه بدوني از اون كسي كه دوستش داري

يه روزي بايد جدا بشي حالا چه بخواي چه نخواي!

 

 

تا حالا فكر كردي خوشبختي يعني چي؟

 

خوشبختي يعني اينكه يه گوشه ي دنيا يكي باشه كه دوستت داشته باشه كه پناه خستگي هات

 

باشه كه نگاهش وجودشو گرم كنه

 

تا حالا فكر كردي زندگي يعني چي؟

 

زندگي يعني اينكه همهي عمرت تلاش بكني و جون بكني براي بدست آوردن اون جيزي

 

كه بهش ايمان داري

 

زندگي يعني اينكه خودتو دوست داشته باشي براي اينكه توي دلت عشق اون هستي

 

تا حالا فكر كردي هدف يعني چي؟

 

هدف يعني صبح كه از خواب پا ميشي بدوني اون روز بايد چيكار كني بدوني اون روز

 

بايد از كدوم مسير رد شي تا يه تلفن كارتي داشته باشه!

 

تا حالا فكر كردي انگيزه چيه؟

 

انگيزه اونه كه وقتي ميخواي بري سر قرار صد بار بري جلوي آينه و لباستو چك كني!!!

 

تا حالا فكركردي كه قسمت يعني چي؟

 

قسمت يعني اينكه بشيني دست روي دست بزاري و هر طرف باد اومد توهم بري قسمت

 

يعني  اينكه همه تنبلي ها وبي عرضگي ها رو بندازي گردن روزگار يعني بشيني مثل

 

بدبختها به از دست دادن محبوبت راضي بشي

 

به سرنوشت چي؟

 

به اون فكر كردي؟ سرنوشت ديگه اوني نيست كه از سرت نوشته سرنوشت يعني اينكه

 

روز جلوي چشمات  رفيقت وتنها رفيقت تنهات بزاره وبگه(( اين بازي روزگاره ....

 

حالا به

 

خودت فكر كن ..... تا حالا خودت معني كردي؟

 

وانسان يعني هميشه .... انتظار .. انتظار...انتظار

 

 

 

 

(تقديم به اوناي كه يك بار دوست داشتنو تجربه كردن)   

                                         .

                                         .

                                         .

                                         .

                                        شيما

 

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:46 توسط شيما| |

 

i                 love          you       honey

نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 4:28 توسط شيما| |

 

 

من باعشق آشنا شدم

 

و چه كسي اين جنين آشنا شده است؟

 

هنگامي كه دستم را دراز كردم دستي نبود

 

هنگامي لب به زمزوه گشودم كه مخاطبي نبود

 

و هنگامي تشنه ي آتش شدم كه

 

در برابرم دريا بود و دريا و دريا .....!

 

دفتر های سبز دکتر شریعتی

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 9:45 توسط شيما| |

 

آيا كسي در اين دنيا هست بفهمد

 

كه در اين لحظه چه مي كشم؟ چه حالي دارم؟

 

چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب

 

خوب، خوب، خوب، خوب،خوب

 

چه شب خوبي است  امشب!

 

همه ي دنيا به خواب رفته است و من

 

تنها بيدار مانده ام

 

نمي دانم چه كاري د ارم ....

 

دفتر های سبز دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 0:44 توسط شيما| |

 

 زيباترين حرفت را بگو

 

شكنجه ي پنهان سكوتت را

 

آشكار كن و هراس مدار

 

از آنكه بگويند:

 

ترانه ي بيهوده مي خوانيد

 

چراكه ترانه ي ما!

 

ترنه ي بيهودگي نيست

 

چرا كه عشق حرفي بيهوده نيست

 

حتي بگذار آفتاب نيز بر مانيايد

 

به خاطره فردا ي ما اگر برما منتهي دارد دوباره

 

چرا كه عشق! خود فرداست

 

 

عشق خود هميشه است

 

بهترين عشق جاهن را به سوي تو آوردم

 

از معبد ها ، فرياد هاو حماسه ها

 

چرا كه هيچ چيزدر كنار من از تو عظيم تر نبوده است

 

قلب تو

 

چون پروانه ي ظريف

 

و كوچك عاشق است.............

 

((فريدون مشيري))

 

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 0:40 توسط شيما| |

 

در آغاز هيچ نبود

 

كلمه بود

 

و آن كلمه خدا بود

 

 

و "كلمه" بي زباني كه بخواندش

 

و بي "انديشه اي" كه بداندش ،چگونه مي تواند بود؟

 

و با "نبودن" ، چگونه مي توان " بودن"

 

حر ف هايي هست براي "گفتن"

 

كه اگر گوشي نبود ،نمي گوييم

 

و حرف هاي هست براي نگفتن

 

حرف هايي كه هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمي آرند

 

حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا

 

كه همچون زبانه هاي بي قرارآتشند

 

و كلماتش هريك انفجاري رابه بند كشيده اند

 

كلماتي كه پاره هاي "بودن" آدمي اند.....

 

و خدا براي نگفتن ، حرف هاي بسيا ر داشت

 

كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي ساخت

 

و عدم چگونه مي توانست " مخاطب " او باشد ؟

 

هر كسي گمشده اي دارد

 

و خدا گمشده اي داشت

 

هر كسي دوتاست

 

و خدا يكي بود

 

و خدا آفريدگاربود و دوست داشت بيافريند

 

زمين راگسترد

 

و دريا ها را از اشك هايي كه در تنهاي اش ريخته بود پر كرد

 

و كوه هاي اندوهش را كه در يگانگي دردمندش ،؛ بر دلش توده گشته بودند

 

برپشت زمين نهاد

 

و از كبريايي بلند و زلالش ، آسمان را برافراشت

 

و با نيايش هاي خلوت آرامَش ، سقف هستي را رنگ زد

 

وآرزوهاي سبزش را در دل دانه ها نهاد

 

و رنگ نوازش هاي  مهربانش را به ابر ها بخشيد

 

و سيماي زيبا و خيال انگيز امي رانقش كرد

 

و در ششمين روز سفر تكوينش را به پايان برد

 

و با نخستين لبخند هفتمين سحر

 

بامداد حركت را آغاز كرد

 

و درنهمين روز خلقت

 

نخستين رود به كناره ي اقيانوس تنهاي هند رسيد

 

و اقيانوس كه از اغاز ازل

 

در حفره ي عميقش دامن كشيده بود

 

چند گامي از ساحل خويش

 

رود را با استقبال بيرون اورد

 

و رود سا كت و خاموش خود را به تسليم و نياز پهن گسترد

 

واقيانوس

 

لب هاي نوازشگر خويش را پيش آورد و بر آب بوسه زد

 

و اين نخستين بوسه بود ...

 

ودريا تنها آواره و قرار جوي خويش را در آغوش كشيد

 

و او را به تنهايي عظيم و بي قرار خويش ، اقيانوس ، باز آورد

 

و اين نخستين وصال دو خويشاوند يود

 

و خدا مي نگريست

 

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند

 

و تنهد ها و فريادشوق و شگفتي بر كشيدند و :

 

باران ها باران ها

 

 

و گيا هان روييدند

 

و پرندگان ناله بر كشيدند و به جستجوي نور بيرون آمدند

 

و ماهيان خرد ، سينه دريا هارا پر كردند

 

و خداوند خدا هر بامداد

 

از برج مشرق ، بر بام آسمان بالا مي آمد

 

و دريچه ي صبح را گشود

 

و با چشم راست خويش جهان را مي نگريست

 

هر شامگاهان با  چشمي خسته و پلكي خونين

 

از ديواره ي مغرب فرومي امد

 

و نو ميد و خاموش

 

سر به گريبان تنهايي غمگين خويش ، فرو مي برد و هيچ نمي گفت

 

و خداوند خدا هر شبانگاه بر بام آسمان بالا مي آمد

 

و با چشم خويش ، جهان را مي نگريست

 

و قنديل پروين را بر مي افروخت

 

و جاده ي كهكشان را روشن مي ساخت

 

و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب مي آويخت

 

تا در شب بيند و نمي ديد

 

خشم گرفت و بي تاب شد

 

و تير هاي آتشين بر خيمه ي سياه شب رها مي كرد

 

تا آن را بدرد و نمي دريد

 

و مي جست و نمي يافت و...

 

سحر گاهان خسته و رنگ باخته ، سرد و نوميد فرود مي امد

 

و قطره  اشكي درشت بر دامن سحر مي فشاند و ميرفت و هيچ نمي گفت

 

و جانوران ة هر نيمه با نيمه ي خويش بر زمين مي خراميدند

 

و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا مي افشاندند

 

و اما....

 

خدا همچنان تنها و مجهمول

 

مي جست و نمي يافت

 

آفريده هايش او را نمي توانستنند ديد ة نمي توانستند شناخت

 

مي پرستيدنش اما نمي شناختنش

 

و خدا چشم يه راه  ِ آشنا

 

پيكر تراش بزرگ و هنرمند

 

در ميان انبود مجسمه ها گونه گونه اش

 

غريب مانده است

 

تنها نفس نفس مي كشد

 

كسي نمي خواست

 

كسي نمي ديد

 

كسي عصيان نمي كرد

 

كسي عشق نمي ورزيد

 

كسي نيازمند نبود

 

كسي درد نداشت

 

و ددد

 

و خداوند با زهم براي حرف هايش مخاطبي نداشت

 

هيچ كس او را نمي شناخت

 

هيچ كس با او انس نمي توانست بست

 

انسان را آفريد

 

و اين نخستين بهار خلقت بود

 

 

سرود افرينش

 

 دفتر های سبز دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 0:32 توسط شيما| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت